خرید بک لینک
به نام خدا نامه ای به دختر عزیزم دخترم! هم اکنون که این نامه را می نویسم تو هنوز زندگی این دنیا روتجربه نکردی می خواهم حرفهایی را با تو در میان بزارم تا شاید با کمک اینها بتونی زندگی بهتری رو برای خود

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

روزها، روزهای خوبیه. همه چه کم و بیش سر جای خودش هست و چیزی خدارو شکر من رو اذیت نمیکنه. خدا لطف خاصی به ما داره و به ما مکمک میکنه. روزهای سختی داشتیم. روزهایی پر از دلهره و استرس نداری و قسط و وام ه

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

چه روزگار پر از دردیه این روزها! نیاز به همدمی دارم که با من و پا به پا یمن سوگواری کنه به خاطر از دست دادن مادرم و به خاطر از دست دادن نطفه ای که هیچ وقت قلبش نزد. و من همان اندک دلخوشی ای که داشتم

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

مادرم چهار فرزند داشت. من و برادرم داماد و عروسش... همیشه دوست داشت که ما رو کنار هم ببینه. وقتی که می خواست عکس بگیره میگفت نه تنها نه همه با هم باشین. حتی اگه یکی از جفت هامون نبود یعنی جفت نبودیم م

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

الو مامان؟ بله؟ تنهایی؟ آرهه کسی نیست؟ بابا کو؟ میدونی که؟ بیرونه ! هیچ وقت خونه نیست... یهو تو ذهنم پذیرایی خونمون نقش بست که مامانم مثل همیشه به یه بالشت لم داده و احتمالا تلویزیون هم روشنه و داره ت

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

نمیدونم ! حتی دستام هم رمق تایپ کردن رو ندارن. دلم می خواد تو یه بی حالی دایمی ای فرو برم و ساعت ها به یه نقطه خیره بشم و هیچی نگم و ننویسم. ولی اینقدر زنگ صدای سرم زیاد شده که دقیقا نمی دونم که از ای

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

نامردی این دنیا اونقدر زیاده که زمانی دست به دامان چیزهایی می شوی که زمانی برایت ارزشی نداشتند هیچ! بلکه بی توجه از کنارشان رد میشدی! واقعا دنیای نامردیه! داشتم به چیزهای اطراف خودم توجه میکردم. مربای

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

احساس میکنم که دستام حتی با مرور مطالبی که می خوام بنویسم هم لمس شده. وقتی که می خوام کاری برای کسی کنم تا خوشحالش کنم گریه ام میگیره. نمیدونم چرا! من در موقعیتی هستم که دارم تو خاطراتم با مادرم قدم

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

تو ذهنم همه اش اون لحظه های لعنتی تلخ و نفس گیر میاد و میره. هیچ کس جای من نیست و هیچ کس نمی تونه تصور کنه وقتی که یهویی یاد اون لحظه ها می افتم چه می کشم. فقط دلم می خواد تو این مواقع تو خلایی بیوفتم

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

بررای خوودم بهشت میسازم...از خانه پدری ام همان خانه کپک زده الان که زمانی پر از زندگیبود. پدر بزرگ ومادربزرگم گاوه ها و مرغ خروسایش و ما هم برای خودمان حیاط پشتی مرغ و خروسی داشتیم. زندگی ما سخت بود

برچسب: نویسنده: غزل کوشکی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 15:27

صفحه بندی